قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2896
تاريخ الفي ( فارسى )
گفتههاى او را همه موافق نفس الأمر دانست و در باب توجّه بغداد به جدّ شد . و چون خليفه مسترشد باللّه ، جدّ سلطان محمود ، از آمدن بغداد را دانست ، فى الحال ، با اهل و عيال و متعلقان خود از دار الخلافه بيرون آمده به جانب غربى بغداد رفت . اهالى بغداد از بيرون رفتن خليفه بسيار متأثر شده در بغداد ماتمى عام برپا شد . چون اين خبر به سلطان محمود رسيد ، كس نزد خليفه فرستاده از وى التماس آن نمود ، كه از دار الخلافه بيرون نرود و مردم را بيدل نسازد . خليفه در جواب سلطان گفت كه « از ديندارى و مرحمت عام او بر مسكينان اميدوار است كه اين دفعه ، سلطان به جانب اصفهان بازگردد ، تا مردم از پريشانى بيرون آيند . و اگر سلطان همانا در آمدن به جدّ است ، من در بغداد نمىتوانم بود ، كه پريشانى زيردستان ديدن و خود به تنعّم گذرانيدن شآمتى تمام دارد ، بلكه مناسب آن است كه بر سلاطين ، كه ظل اللّه يعنى سايهء خدايند ، واجب است ، كه جميع مشقتها و محنتها بر خود تحمّل نموده ، رعايا و زيردستان را خوشحال و خرّم دارند ، نه آنكه از احوال ايشان مطلقا تغافل ورزند و مدار بر حظوظ و تنعّمات خود داشته ، از مرگ و زيست ايشان اصلا پروا نكنند ؛ چه ، هر پادشاهى كه اين شيوه پيش گيرد ، همچنان باشد كه سعى در زوال دولت خود كرده باشد ، چنان كه هر پادشاهى ، كه همّت ذىنهمت خود را بر رفاهيت رعايا و زيردستان مصروف داشته هميشه ايشان را در سايهء مرحمت و عاطفت نگاه دارد ، حقّ سبحانه تعالى دولت او را دايم دارد و اولاد و احفاد او را به بركت او بر سرير سلطنت متمكّن گرداند . » القصّه ، هرچند خليفه در اين باب نصايح بيشترى نوشت سلطان را بر صدق سخن يرنقش زكوى اعتقاد بيشتر مىشد . بنابراين كوچ بر كوچ سلطان به بغداد آمد و خليفه در روز عيد اضحى ، بعد از اداى نماز ، خطبهاى فصيح و بليغ خوانده مردم را چندان نصايح و امر به صلاح و تقوى نمود كه تمامى حاضران مجلس زارزار گريستند . چون خطبه تمام شد عفيف خادم را با لشكرى انبوه به جانب واسط فرستاد كه دست تصرّف نوّاب و عمّال سلطان را از آن ولايت كوتاه گرداند . چون اين خبر به سلطان رسيد ، فرمانى به حاكم بصره ، عماد الدّين زنگى بن آقسنقر ، فرستاده او را حكم فرمود كه به واسط رفته عفيف خادم را نگذارد كه در آن شهر دستدرازى به عمّال و نوّاب وى تواند كرد . اتّفاقا ، مقارن اين حال ، كه عفيف به غربى واسط رسيد ، عماد الدّين زنگى به جانب شرقى آن شهر فرود آمد و كس نزد عفيف خادم فرستاده او را از مخالفت سلطان ترسانيد . عفيف ، از بسيارى غرور كه داشت ، اصلا التفات به آن سخن نكرد . بنابراين ، روز ديگر عماد الدّين زنگى از آب گذشته بر سر عفيف رفت . ميانهء هر دو طايفه آتش قتال و جدال بالا گرفت . آخر الأمر ، نسيم ظفر بر پرچم علم عماد الدّين زنگى وزيد و اكثر سپاه عفيف خادم به قتل رسيدند و خود او را مىتوانستند گرفت ، امّا چون ميان او و